یکشنبه 14 آذر 1395 11:42:16

 

 

   

 

   

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اسلاید شو
چاپ

کد خبر : 28681

تاریخ انتشار : 20/05/1394 - 13:16

به‌مناسبت شهادت رئیس مذهب شیعه

10 مرثیه زیبا در رسای شهادت صادق زمین و زمان/شکر خدا که پیرهنش پا نخورده است

گیرم خمیده در بر انظار رفته است؛ پای برهنه از سر بازار رفته است؛ گیرم به پای هر قدمش خار رفته است؛ با دستِ بسته مجلس اغیار رفته است؛ شکر خدا که پیرهنش پا نخورده است؛ در زیر چکمه ها دهنش پا نخورده است.

10 مرثیه زیبا در رسای شهادت صادق زمین و زمان/شکر خدا که پیرهنش پا نخورده است

سوادکوه-  

1
دارد میان هیئت خود گریه میکند
با اهل بیت عصمت خود گریه میکند

با داغ هَتک حرمت خود گریه میکند
دارد برای غربت خود گریه میکند

آتش گرفت خانه اش اما سپر نداشت
بین چهار هزار نفر یک نفر نداشت

مشعل به دست‌ها وسط خانه ریختند
یک عده بی هوا وسط خانه ریختند

اموالِ خانه را وسط خانه ریختند
جمعِ حسودها وسط خانه ریختند

بین نماز بود و مجالش نداده اند
حتی امان به اهل و عیالش نداده اند

بین هجوم بی خبر و یادِ مادر است
دیوارهای شعله ور و یادِ مادر است

تنها میان درد سر و یادِ مادر است
افتاده است پشت در و یادِ مادر است

شکر خدا خمیده به دیوار و در نخورد
بال و پرش به تیزی مسمار و در نخورد

این پیر سالخورده عصا بر نداشته
آرام تر هنوز عبا بر نداشته

نعلین خویش را به خدا بر نداشته
شیخ حرم عمامه چرا بر نداشته

او را کشان کشان وسط کوچه میکشند
در پیش این و آن وسط کوچه میکشند

این غُصه را به نام مدینه سند زدند
بر آه آهِ خستگی اش دستِ رد زدند

در کوچه ها چقدر به آقا لگد زدند
میگفت نام فاطمه و حرف بد زدند

از بس دویده خمیده شده، بی رمق شده
این پیرمردِ غم‌زده خیس عرق شده

گیرم خمیده در بر انظار رفته است
پای برهنه از سر بازار رفته است

گیرم به پای هر قدمش خار رفته است
با دستِ بسته مجلس اغیار رفته است 

شکر خدا که پیرهنش پا نخورده است
در زیر چکمه ها دهنش پا نخورده است

2

حتی در آن لحظه که جسمش نیمه جان است
آقا به فکر ساعت و وقت اذان است

او سنگِ مارا نیمه شب بر سینه میزد
آقای ما از بس که خوب و مهربان است

این پیرمرد از این شهر خیری ندیده
اما همیشه او به فکر دیگران است

یک آب خوش از حلق او پایین نرفته
در خانه اش هم او اسیر دشمنان است

اصلاً به فکر آتش موی خودش نیست
ناراحتی او برای اهل خانه ست

ای کاش دنبالش یکی دیگر بیاید
زیرا که این نامرد خیلی بد دهان است

حتی برایش راه رفتن هم مُضِرَست
پاهای او دارای دردِ استخوان است

حالا تو او را پشت مرکب میکشانی
آخر ببین که خون ز پاهایش روان است

آنقدر دستش را کشیدی تا زمین خورد
میخواهد او برخیزد اما ناتوان است

ناراحتی او که از دردِ خودش نیست
اشکش برای زجرهای کاروان است

با این نفس ها که به سختی در می آیند
ذکر لبش ای وای، ای وای عمه جان است

در روز هم باید به دنبالش بگردیم
آنقدر که این قبر بی نام و نشان است

3

دارم برای رنگِ تنت گریه میکنم
پای نفس نفس زدنت گریه میکنم

باور کنیم حرمت تو مستدام بود؟
یا بردن تو بردنِ با احترام بود؟

باور کنیم شأن تورا رَد نکرده است؟
این بد دهانِ شهر به تو بد نکرده است؟

گرد و غبار، روی تو ای یار ریختند
روی سر تو از در و دیوار ریختند

هرچند بین کوچه تنت را کشید و بُرد
دستِ کسی به روی زن و بچه ات نخورد

باران تیر و نیزه نصیب تنت نشد
دست کسی مزاحم پیراهنت نشد

این سینه ات مکان نشست کسی نشد
دیگر سر تو دست به دست کسی نشد

4

اشک غربت به چشم های فلک
رخت ماتم به قامت دنیا

بوی شهر مدینه پیچیده
بین هر کوچه از بهشت خدا

بوی غربت همیشه می آید
از سر قبر بی چراغ کسی

دل تنگ مدینه میسوزد
از تب شعله های داغ کسی

جان عالم فدای قبری که
غیر خورشید سایه بانش نیست

نه ضریحی نه سقف آینه ای
بر سرش غیر آسمانش نیست

دل من باز روضه میخواند
روضه ی غربت شقایق را

روضه ی حرمت و شکستن آن
روضه ی گریه های صادق را

روضه ای را که باز میخواهند
پر پروانه را بسوزانند

اصلا انگار عادت آنهاست
نیمه شب خانه را بسوزانند

ای امام غریب من آن شب
دشمنت داشت خنده سر میداد

با طنابی که بست دست تو را
تا کشیدند عمامه ات افتاد

نه عبایی به روی دوشت بود
پابرهنه ز خانه ات بردند

ای محاسن سفید شهر رسول
خون دل اهل خانه ات خوردند

بین آن کوچه ای که باریک است
چه غم گریه آوری داری

از زمین خوردن تو فهمیدم
بی کسی ارث مادری داری

ارث آن مادری که در کوچه
صورتش در هجوم سیلی بود

بعد از آن ضربه سخت وا میشد
پلک هایی که شد سیاه و کبود

ولی آقا خیالتان راحت
بین آن کوچه ظلم باطل شد

معجر مادر زمین خورده
بین صورت و دست حائل شد

گرچه بردند وحشیانه تو را
تازیانه نخورد همسر تو

خانه ات را اگرچه سوزاندند
زخم خاری ندید دختر تو

گرچه بردند وحشیانه تو را
خواهرت بین شهر دیده نشد

از عقب بی هوا به پنجه ی باد
موی طفلت دگر کشیده نشد

5

مباد آنکه عبای تو یک کنار بیفتد
میان راه، تن تو بی اختیار بیفتد

تو را خمیده خمیده میان کوچه کشیدند
که آبروی نجیبت از اعتبار بیفتد

دگر غرور تو را چاره جز شکسته شدن نیست
اگر محاسن تو دست این سوار بیفتد

توقع اثری غیر آبله نتوان داشت
مسیر پای برهنه ت اگر به خار بیفتد

چه خوب شد که لباست به میخ در نگرفت و ...
چه خوب شد که نشد پهلویت ز کار بیفتد

اگرچه سوخت حریمت ولی ندید نگاهت
ز گوش دخترکان تو گوشوار بیفتد

هنوز هم که هنوز است جلوه های تو جاریست
که آفتاب، محال است در حصار بیفتد

6

آسمان است و زمین دور سرش می گردد
آفتاب است و قمر خاک درش می گردد

این قد و قامت افتاده درخت طوباست
این محاسن بخدا آبروی دین خداست


منبع : بلاغ
دیدگاه شما در مورد : 10 مرثیه زیبا در رسای شهادت صادق زمین و زمان/شکر خدا که پیرهنش پا نخورده است

10 مرثیه زیبا در رسای شهادت صادق زمین و زمان/شکر خدا که پیرهنش پا نخورده است