سه شنبه 16 آذر 1395 00:14:29

 

 

   

 

   

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اخبار سوادکوه
چاپ

کد خبر : 25924

تاریخ انتشار : 15/03/1394 - 17:47

نگینی از لشکر ویژه 25 کربلا

یادی از زاده جنگل شهید «موسی طالبی»

«شهيد موسي طالبي» نگيني از لشکر ويژه 25 کربلا که در نهمين روز عيد سال 1343 به‌دنيا آمد، زاده‌اي بود در دل جنگل و از همان اوان کودکي کمک‌کار پدر و مادر دامدارش بود.

یادی از زاده جنگل شهید «موسی طالبی»

به گزارش سوادکوه آنلاین لحظاتي را پاي صحبت‌هاي شيرين پدر و مادر بزرگوار اين شهيد مي‌نشينيم؛ خانواده‌اي مهربان با دل‌هايي دريايي، مادري مهربان که هنوز در فراق موسايش همدم اشک‌هايش است و در غم عشق و هجر فرزندش بينايي‌اش را از دست داده و باز مي‌گريد و مي‌گويد فقط از اين ناراحتم که آنها را با سختي و مشقت بزرگ کرده‌ام و لباس خوب بر تن آ‌نها نپوشاندم و شکم آنها را سير نکردم؛ در ادامه اين گفت‌وگوي صميمانه تقديم به مخاطبان مي‌شود.

حاج‌آقا خودتان را معرفي کنيد؟

حسين طالبي پدر شهيد موسي طالبي و متولد 1305 هستم، شغلم دام‌داري است و داراي پنج فرزند، سه پسر و دو دختر هستم.

 

گفتيد شغل‌تان دامداري است، از مشکلات شغل‎تان بگوييد؟

من خودم دام نداشتم و در واقع به‌صورت قراردادي با دام‌داري کار مي‌کردم، دام‌داري نياز به کوچ دارد و به خاطر اين شغل من از دوران ازدواج 6 ماه در روستاي دادو کلا بودم و 6 ماه در جنگل‌هاي اطراف بخش ريکنده و سيدابوصالح زندگي مي‌کردم.

 

حاج‎خانم! شما خودتان را معرفي کنيد؟

حميده مظفري مادر شهيد موسي طالبي و متولد 1308 هستم که فرزندانم چون از کودکي نمي‌توانستند اسم مرا دقيق بيان کنند، به من حبه مي‌گفتند و هنوز هم مرا حبه صدا مي‌زنند.

 

حاج‎خانم از تولد پسرتان بگوييد و اينکه چه کسي نام او را انتخاب کرد؟
به‌دليل شغل‌مان که در جنگل زندگي مي‌کرديم، پسرم در جنگل نزديک به سيدابوصالح به‌دنيا آمد و بعد از تولد بيمار شد، او را نزد مُلايي برديم و برايش دعا کرد و به ما گفت اگر اسم او را موسي بگذاريد، بچه بهتر مي‌شود و بنابراين ما اسم او را موسي گذاشتيم. 

 

مادرجان! از خلق و خوي موسي براي‎مان تعريف کنيد؟

موسي بسيار مهربان، دلسوز، مودب، اهل کار، خوش برخورد و شوخ طبع، صبور و اهل نماز و عبادت بود و آنقدر براي نماز اهميت قائل مي‌شد که ما در جنگل بوديم، هم‌زمان با اذان سيدابوصالح اذان مي‌گفت، صداي بسيار قشنگ و زيبايي داشت و گاهي اشعار محلي هم مي‌خواند.

 

حاج‌آقا! شهيد نخستين بار چندساله بود که به جبهه رفت؟

موسي اولين‌بار در سن 20 سالگي براي خدمت سربازي به جبهه اعزام شد که به منطقه آذربايجان غربي در پادگان لولا رفت.

 

حاج‌خانم! شما با رفتن شهيد مخالفتي نمي‌کرديد؟

نه، من چون خدمت سربازي بود مخالفت نکردم اما يکي‌ دو بار مجروح شد و به مرخصي آمد و زماني که مرخصي تمام شد، او خواست برگردد مخالفتم را اين‎گونه نشان دادم که پسرم بيا براي تو زن بگيرم، در جواب گفت من از آينده خودم خبر ندارم چون جايي که هستيم نمي‌دانيم چه اتفاقي براي ما مي‌افتد، نمي‌خواهم دختر مردم اسير و بدبخت من شود؛ يک‌بار هم که براي آخرين بار اعزام مي‌شد، به من گفت من اين بار شهيد مي‌شوم، گفتم نه من نمي‌گذارم بروي يا مي‌آيم پيش فرمانده‌ات التماس مي‌کنم، گريه و زاري مي‌کنم تا تو را بفرستد با من بيايي ولي بعد از حرفم پشيمان شدم.

 

چرا پشيمان شديد؟

چون او آنقدر جبهه و جنگ را دوست داشت و هر بار مجروح مي‌شد مي‌آمد بعد از سلامتي و تمام شدن مرخصي دوباره به جبهه مي‌رفت، آنقدر شهادت را دوست داشت که هميشه مي‌گفت من شهيد مي‌شوم، من ناراحت مي‌شدم و مي‌گفتم ديگر اين حرف را نگو.

 

 چرا از حرف پسرتان ناراحت مي‌شديد ؟

 چون با سختي و مشکلات آنها را بزرگ کرده بودم، هيچ‎وقت غذاي سير به آنها نمي‌دادم و با پوشاندن لباس مردم و با سختي و مشکلات زندگي در جنگل، آنها را بزرگ کردم.

پدرجان! شهيد موسي تا کلاس چندم درس خواند؟

به‌دليل شغل‌مان چون دائم در سفر بوديم و از مهر تا اسفند ماه در ريکنده و از فروردين تا شهريور ماه در دادوکلا درس مي‌خواند و وضع مالي خوبي نداشتيم، تا کلاس پنجم درس خواند و درس خواندن را ادامه نداد.

 

از درس خواندن موسي بيشتر براي‌مان بگوييد؟

از جنگلي که ما در آن سکونت داشتيم تا مدرسه ريکنده حدود 6 تا 7 کيلومتر بايد پياده مي‌رفت و گاهي اوقات صبح دير بيدار مي‌شد و تا مي‎خواست به مدرسه برسد، دير مي‌شد و مدير مدرسه هم در مدرسه را مي‌بست؛ آنها هر وقت دير مي‌رسيدند، غذايي که با خود مي‌بردند مي‌خوردند و مي‌رفتند در اطراف مدرسه در جنگل گل‌پر جمع مي‌کردند و غروب مي‌آمدند.

 

از مجروحيت‌هاي موسي بگوييد؟

چندبار مجروح شد، ما نمي‌دانستيم، يک‌بار که مجروح شد در شب همراه با يکي از دوستانش به محل اقامت‌مان در جنگل آمد و وقتي دستش را بسته بود، گفتم پسرم دستت چرا بسته است؟ چه شده؟ او در جواب گفت به در خورده است، ولي دوستش گفت او مجروح شده و پس از آن چند بار رفت و ترکش را در آوردند و بعد از دو ماه مرخصي مجدداً به جبهه برگشت که به شهادت رسيد.

 

مادرجان! آخرين اعزام او را به خاطر داريد؟

به من گفت حبه جان مي‌شود از دايي برايم پول قرض کني، من اين‌دفعه آمدم قرض او را پس دهم چون وسيله‌هايم در منطقه است و الان پول کمي دارم، قبول کردم و رفتم از برادرم براي او پول گرفتم وقتي پول را به او دادم، به من گفت به پدر چيزي نگو، خودم قرض را پس مي‌دهم.

مي‌گفت من اين‌بار شهيد مي‌شوم و روز رفتن آنقدر گرفته و بغض‌آلود بود که يک لنگه پوتين را در خانه پوشيد و يک لنگه را برد بيرون از خانه پوشيد و موقع رفتن پلاکش را فراموش کرد و بدون پلاک رفت و دو هفته بعد از رفتن شهيد شد.

 

پدرجان! شما چگونه از شهادت پسرتان مطلع شديد؟

ما در جنگل بوديم و يکي از همسايگان به من گفت شما شهر نمي‌رويد و نام چند بستگان را گفت و من تعجب کردم و گفتم شهر چه خبر است؟ امروز جمعه است؟ بعد از آن رفتم به گاو يکي از همسايگان که مريض بود، آمپول بزنم و از زماني که به من گفتند شهر نمي‌رويد حالم تغيير کرد تا اينکه براي درمان گاو همسايه رفتم چند نفر به‎دنبالم آمدند و آنجا برايم يقين شد و در طول راه به سمت خانه صداي چند نفر را شنيدم که موسي را صدا مي‌زنند و گريه مي‌کنند، راهم را تند‌تر کردم و به خانه نزديک شدم، متوجه شدم که او شهيد شد و به خانواده گفتم شب است و الکي سر و صدا نکنيد و مردم را بيرون نکشيد تا هوا روشن شود.

 

شهيد در کجا دفن است؟

ابتدا در پل‎سفيد و سپس در دادوکلا تشييع شد که جمعيت زيادي آمده بودند، چراکه نخستين شهيد روستا بود و در همين روستا خاکسپاري شد.

 

 مادرجان! شما گفتيد صداي قشنگي داشت، چه شعري مي‌خواند؟

هميشه اين شعر را به زبان مازندراني مي‌خواند: «دم سربازخنه م نالش انه گليله مثل برف و وارش انه، خدايا ته اين گليله ره فنا هاکن گليله ره حقير کشتن من هاکن»‏ به او اعتراض مي‌کردم که اين چيه تو مي‌خوني؟ مي‌گفت يادگاري هست و هر وقت شهيد شدم شما اين را بخوانيد.

 با تشکر از شما که وقت‌تان را در اختيار ما قرار داديد.

به اتاق نگاه مي‌کنيم و مي‌بينيم چقدر ساده، بي‌آلايش و به‌دور از ظواهر شهري است، بخاري نفتي، سماور و قوري، ديواري که با عکس شهيد و ساعت ديواري از سادگي درآمده است و طاقچه کوچک اتاق که يک سيني کوچک چاي، استکان، نعلبکي و يک قندان در آن جاي خوش کرده و ايواني که با نرده و ستون‌هاي چوبي آذين بسته شده‌ و ديوار خانه که با سيم خاردار و ستون‌هاي چوبي خودنمايي مي‌کند، علف‌هاي هرز که گياهان دارويي و صحرايي را در خود جاي داده‌اند که عبور و مرور براي اين پدر و مادر که هردو ضعيف و کم توان با بينايي کم هستند اما صميميت، محبت و مهرباني در سفره اين خانه‎ها موج مي‌زند.


منبع : فارس
برای این پست 1 دیدگاه مطرح شده است. شما نیز دیدگاه خود را بیان کنید
  • پاسخ به نظر یکشنبه 24 خرداد 1394 - 14:46
    خلیلی

    شهید طالبی های زیادی شهرستان مادارد.شهدای که به قول مادر شهید طالبی شکم سیر نداشته ولباس نو نپوشیدن.حال ما چه کردیم که مادران شهیدان طالبی ها دلواپس نباشن با خواندن این نوشته ها چه خوبه کمی فکر کنیم ....

    1 0
دیدگاه شما در مورد : یادی از زاده جنگل شهید «موسی طالبی»

یادی از زاده جنگل شهید «موسی طالبی»