جمعه 19 آذر 1395 11:17:15

 

 

 

 

   

 

   

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دفاع مقدس و جنگ نرم
چاپ

کد خبر : 218

تاریخ انتشار : 07/07/1392 - 07:32

خاطره جانسوز فرمانده سپاه کربلا از مادر دو شهید:

کفن از روی پسر بگشایید تا دل آرام شود مادر او

مادر شهید بند کفن را باز کرد، یک تکه استخوان پسرش را از لابه لای کفن در آورد و چون کودکی هایش که بی بهانه و همیشه بغلش می کرد، استخوان را در آغوش گرفت و بویش کرد.

کفن از روی پسر بگشایید تا دل آرام شود مادر او

سوادكوه- در آخرین روز از هفته گرامی داشت دفاع مقدس قرار داریم، خیلی از برنامه های اختصاص یافته در این هفته به قدردانی از خانواده های ایثارگران و شهدا اختصاص داده شد.
 
از جمله افرادی که در این روزها به یادشان می افتیم مادران شهدا هستند به خصوص مادرانی که هنوز مسافران در راه مانده دارند و چشمانشان پر از شوق و امید دیدار است؛ همان ها که همیشه روزها برایشان متفاوت تر از دیگران است.
 
انتظار و صبوری در میان این مادران خاطره های زیبایی را رقم زده است.

فرمانده سپاه کربلای مازندران سردار محمد تقی شاهچراغی یادگار هشت سال دفاع مقدس گنجیه ای پر از حرفهای نگفته است . ه سراغش رفتیم و از این رزمنده دوران دفاع مقدس خواستیم خاطره ای برایمان نقل کند .

این سردار سپاه اسلام خاطره خود را مزین به شهدای خوش نام که در اوج گم نامی هستند کرد و از یک مادر بزرگوار شهیدی تازه تفحص شده خاطره ای را نقل کرد . خاطره ای که دست دلمان را نمناک به اشک فرشته ها در رثای دل صبور مادران شهدا کرد.

سردار از مادری گفت که دوست داشت برای آخرین بار فرزندش را ببیند و در آغوش بگیرد ولی رویش نمی شد بگوید دلتنگم و بهانه آورده بود.
 
سردار شاهچراغی می گوید: دو برادر در گردان ما بودند و در فاصله یک سال از هم به شهادت رسیدند، پیکر یکی از برادرها را همان زمان به عقب برگرداندند ولی دیگری مانده بود.

سال ها از جنگ گذشته بود که خبر آوردند پیکر برادری که جا مانده ،تفحص شده است. به رسم رفاقت برای تشییع به روستایشان رفتم، روستا دور افتاده بود و فصل هم فصل زراعت بود.

وقتی سر مزار رسیدم دیدم شلوغ است و کمی غیر عادی به نظر می رسید،رفتم و پرسیدم چه شده است؟
 
مادر شهید تازه تفحص شده که پسرش را بعد از 12 سال آورده بودند رفته بود داخل قبر و می گفت نمی گذارم دفنش کنید.

به او می گفتند مادر جان بد است، این همه مردم آمدند برای تشییع، آخر برای چه نمی گذارید؟

می گفت: من می خواهم مطمئن شوم که این فرزند من هست یا نه؟ برای همین باید از نزدیک ببینمش، من مادر او هستم، می شناسمش.

به پدر شهید گفتم: حاج آقا بگذارید مادر، شهید را ببیند.

پدر آن  شهید بزرگوار با چهره ای غمگینانه گفت: آخر فقط چند تکه استخوان است ، اگر ببیند شاید....

مادرشهید اصرار می کرد و آخر هم نگذاشت تا شهید را قبل از دیدن دفن کنند. بالاخره پذیرفته بودند که تابوت را بیاورند و باز کنند. آوردند و آن را روی زمین کنار پاهای مادر گذاشتند.

مادر انگار  به خواسته قلبی خود رسیده باشد؛ بند کفن را باز کرد، یک تکه استخوان پسرش را از لابه لای کفن در آورد و چون کودکی هایش که بی بهانه و همیشه بغلش می کرد، استخوان را در آغوش گرفت و بویش کرد.

انگار جان گرفته بود، استخوان را گذاشت روی سرش و گفت: خدایا شکرت... این فرزند من است، بویش را حس می کنم...
 
بعد از مدتی رو به جمعیت کرد و تکه استخوان فرزندش را رو به آسمان گرفت و بر عکس بی تابی اولیه اش برای دیدار با عزیزش، با آرامشی خاص گفت: خدایا اگر به اندازه تمام رگ های بدنم فرزند پسر داشتم باز هم حاضر بودم در راه تو فدا کنم.

معلوم بود از اول هم می خواست همین را بگوید ولی فقط دلش می خواست  بهانه ای برای دیدار آخر فراهم کرده باشد.

شهدا را یاد کنید با ذکر صلوات


منبع : بلاغ
دیدگاه شما در مورد : کفن از روی پسر بگشایید تا دل آرام شود مادر او

کفن از روی پسر بگشایید تا دل آرام شود مادر او