جمعه 19 آذر 1395 07:18:02

 

 

 

 

   

 

   

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دفاع مقدس و جنگ نرم
چاپ

کد خبر : 139

تاریخ انتشار : 31/06/1392 - 10:46

روایتی خواندنی از همسر سردار شهید بلباسی

فرماندهی که خبر شهادتش را داد

یکی از همین روزهای خدا، اگر یک روز شهادت نصیبم شود، بی مقدمه می آیند و به تو خبر می دهند، علیرضا پر کشید،خودت را برای شنیدن هر خبری آماده کن.

فرماندهی که خبر شهادتش را داد

روایتی خواندنی از خانم مریم صادقی، همسر سردار شهید علیرضا بلباسی، از مجموعه ی خاطرات عشق و آتش «همسران سرداران شهید» منتشر شده کنگره بزرگداشت ده هزار شهید مازندران است که تقدیم مخاطبان گرامی می شود.

***

کربلای چهار تمام شده بود، خیلی از بچه های گردان امام محمد باقر(ع) شهید شده بودند. علیرضا هم مجروح به خانه برگشت، گفت: این دفعه هم شهادت قسمت ما نشد.

آن روزها خانواده های زیادی به دیدن همسرم می آمدند و سراغ فرزند مفقودالأثرشان را می گرفتند؛ بعضی از آنها با التماس نشانه های کوچکی از فرزندشان می خواستند و علیرضا در مقابل شان چیزی نداشت جز سکوت و دعوت به صبر.

غروب بود، آمنه بغل علیرضا جا خوش کرده بود و حسین کنارش ایستاده بود، علیرضا مردانه باحسین دست داد و گفت: «خُب پسرم مثل همیشه...» حسین فوری حرف پدرش را قطع کرد و گفت: «خوب درس بخوانم و مواظب مامان و آبجی آمنه باشم؟»

هر دو خندیدیم، حتی وقتی می خندید، غم غریبی را توی چهره اش می دیدم، نگاهش را به من دوخت و گفت: «این چند روز خانواده های شهدا را دیدی؟ ناله های شان را شنیدی؟» گفتم: «بله.» گفت: «از تو می خواهم در نمازهایت برایم دعا کنی تا من هم به شهادت برسم و مثل عزیزان آنها مفقودالأثر شوم، نمی توانم از شرمندگی این خانواده ها بیرون بیایم، آن ها رفتند و من که فرمانده شان بودم هنوز این جایم.»

انگار کسی در درونم فریاد کشید: «سیرنگاهش کن، دیگر او را نخواهی دید.»

یک بار وقتی بعد از پانزده روز همدیگر را دیدیم، مثل همیشه شروع کرد به صحبت کردن درباره ی شهدا و انقلاب: «خوش به حال کسانی که در راه انقلاب شهید شدند، نمی دانم چرا با این که من درمیانه ی درگیری ها هستم ولی شهادت قسمتم نمی شود.»

وقتی نگاه مضظرب مرا دید پرسید: «اگر شهید شوم چه کار می کنی، مریم؟» گفتم: «منظورت چیست؟» گفت: «دوست دارم در تشیع جنازه ام نشان بدهی که شیرزنی.»

آن روز اگر چه از شنیدن این حرف ها دلم گرفت، اما خواست خدا چیز دیگری بود. در طول یک سالی که از نامزدی مان می گذشت، یکی از پسرعموهای علیرضا به نام علی، در درگیری های آمل به شهادت رسید، خبرشهادت او را که به علیرضا دادند، کاملاً بهم ریخت، همین که چشم اش به پیکر خونین پسر عموی شهیدش افتاد، خودش را روی پیکر شهید انداخت و نالید: «خدایا! چرا او رفت و من هنوز این جایم.» به من ثابت شد زن کسی هستم که شهادت بزرگ ترین آرزوی زندگی اوست... .

عملیات کربلای پنج در پیش بود و علیرضا بی صبرانه انتظار می کشید، چند نفر با ماشین آمدند دنبالش، آمنه از بغل پدرش جدا نمی شد، بچه را از او گرفتم و خداحافظی کردم، علیرضا می رفت تا در پیچ کوچه از چشم ما دور شود، حسین و آمنه برایش دست تکان دادند، دور از چشم بچه ها، اشک هایم را پاک کردم، مثل همیشه پشت سر مسافر دعا خواندم و صلوات فرستادم و ازخدا خواستم تا همسرم را به آرزویش برساند: «خدایا تحمل دیدن زجرهایش را ندارم، نگذار بیش از این رنج بکشد.» این آخرین دیدار ما بود.

سه روز بعد از رفتن علیرضا، همان برادر رزمنده ای که آنها را به جبهه رسانده بود، ساعت یازده صبح زنگ خانه مان را زد، در را که باز کردم، ساک علیرضا را به دستم داد و گفت: «آقای بلباسی گفتند این ساک را برسانم دست شما.»

نفهمیدم چطور خداحافظی کردم، یک وقت به خودم آمدم که آن مرد رفته بود و من ساک به دست، وسط حیاط روی زمین نشسته بودم، درطول هفت سالی که علیرضا در جبهه بود، سابقه نداشت ساک لباسهایش را برایم بفرستد، دلم گواهی داد اتفاق بدی افتاده، دستهایم می لرزید، به زحمت زیپ ساک را باز کردم، وسایل شخصی علیرضا، نوارها، جزوه های فرماندهی و لباسهایش را که دیدم مطمئن شدم برایش اتفاقی افتاده، حدس زدم در راهِ رفتن به جبهه تصادف کرد و حالا لباسهایش رابرایم آورده اند، از علیرضا بعید بود که یادداشتی برای مانفرستد، همیشه عادت داشت درمورد کارهایش یادداشت بنویسد، مطمئن بودم فرستادن لباس ها، کار خود اونیست، امکان نداشت علیرضا بدون یادداشت و نوشته ای، چیزی برایم بفرستد. با عجله چادر سرکردم و به کوچه دویدم، نمی دانم چطور خودم را به مغازه ی برادر شوهرم رساندم، برادر شوهرم تا مرا دید، پرسید: «چی شده زن داداش؟ رنگ ات چرا پریده؟» گفتم: «یک نفر آمده وسایل علیرضا را ازجبهه آورده، گفت اینها را علیرضا داده، ولی من باورم نمی شود، حتماً خبری شده و به ما نمی گویند. سعی کرد آرامم کند: «نگران نباش، تو برو خانه، من خودم تَه و توی قضیه را در می آرم.» خودم را به خانه رساندم و منتظر ماندم. یک ساعت بعد، برادر شوهرم برگشت و گفت: «رفتم سپاه پیش همکارانش، وقتی جریان لباس را برای شان تعریف کردم، اطمینان دادند که اتفاقی نیفتاده، آنها امروز صبح با علیرضا تماس گرفته بودند، قول دادند باز به علیرضا زنگ بزنند و از او بخواهند که با خانواده اش تماس بگیرد.»

خیلی منتظر ماندم تا این که صدای زنگ تلفن به دادم رسید، گوشی را برداشتم، دستهایم می لرزید، صدای علیرضا بود:« نگران شده بودی مریم؟ انگار دنیا را به من داده بودند، نفس راحتی کشیدم، گفت: «وقتی از سپاه تماس گرفتند، گفتند خانم ات نگران است، باورم نشد، خودت باشی، به آنها گفتم حتماً اشتباهی شده، همسر من اصلاً این طور نیست، او سال هاست که آماده است.» گفتم: «چرا با وسایلت یادداشتی نفرستادی؟» صدای قهقهه اش توی گوشی تلفن پیچید: «ناراحت شدی؟ می دانی دلیلش چی بود؟» گفتم: «از کجا بدانم؟» گفت: «خبرشهادت را اینطوری می دهند، یک دفعه و ناگهانی. یکی از همین روزهای خدا، اگر یک روز شهادت نصیبم شود، بی مقدمه می آیند و به تو خبر می دهند، علیرضا پر کشید.» دوباره خندید: «برای آمادگی تو این کار را کردم، خودت را برای شنیدن هر خبری آماده کن، مریم!» دو روز بعد از این تماس تلفنی، خبر شهادت علیرضا را برایم آوردند.

بچه ها خوابند، آهسته و بی صدا می روم سراغ یادگاری های علیرضا، آخرین هدیه هایی که از او گرفتم، نوار و نامه هایش، نوارهای سخنرانی و مصاحبه هایش را به من سپرده بود و تأکید کرده بود: «سعی کن تا بزرگ شدن بچه ها خوب حفظ شان کنی.» نوار صحبت های قبل از عملیات اش را برمی دارم وتوی ضبط صوت می گذارم:

«السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنائک، علیک منی سلام الله ابداً ما بقیت و بقی الیل والنهار و لاجعله الله آخر العهد منی لزیارتکم.

انشاالله امروز یکی از داستانهای قرآن کریم را مطالعه می کنیم، امید است همان آفریننده ی زمین و آسمان و آن کسی که به مارخصت نفس کشیدن و قدم گذاشتن در نبرد حق علیه باطل را عنایت فرمود، کرامتی کند تا بتوانیم قرآن را درخانه ی عشق یعنی، دل، مسکن دهیم...

خداوند به رسولش می فرماید: این شما نبودید که دشمن را نابود کردید، بلکه این خدا بود که دشمنان را نابود کرد، ما نمی توانیم ادعا بکنیم و بگوئیم این من بودم که آرپی جی زدم، یا من بگویم که اگر من فرمانده نباشم، نصرت خداوند شامل این بندگان مخلص و باتقوا نمی شود، اینجا که نشسته اید، دانشگاه حسینی است، شما درجائی نشسته اید که سردارانی چون خنکدارها، یونسی ها، درودی ها، گل زاده ها، خوش سیرت ها و کهنسال ها، با همه ی اخلاص و تقوایشان در همین فضا نفس کشیده اند، هیچ کدام از این مخلصانی که جنگ را تا به اینجا رسانده اند، به آرپی جی و سلاح هایی که دردستشان بود، نمی نازیدند...

والسلام علیکم ورحمه الله وبرکاته. صدای جمعیت بلند می شود: خدایا ! خدایا ! تا انقلاب مهدی... خمینی را نگهدار...»

توی ذهنم تصویر رزمنده هایی نقش می بندد که ساده و بی ادعا روبروی فرمانده شان نشسته اند و گوش دل به حرف های او سپرده اند، پیر و جوان هرکدام از یک گوشه ی مازندران آمده اند و دور هم جمع شده اند و گردان امام محمد باقر(ع) را تشکیل داده اند.

عملیات کربلای پنج، آخرین عملیاتی بود که علیرضا در آن شرکت داشت، اگر چه قبل از شهادتش با فرستادن وسایل شخصی اش تا حدودی مرا آماده شنیدن هر خبری کرده بود. علیرضا به آرزوی شیرین اش رسیده بود، با آن همه زحمت ها و رنج هایی که در راه دفاع از دین و وطنش متحمل شده بود، اگر آرزو به دل می ماند و شهید نمی شد نعوذ بالله به وعده های الهی شک می کردم.

بعد از عملیات، نیروهای بسیجی مأموریت پیدا کردند تا همه ی نیروهای خودی را به پشت خاکریزها منتقل کنند، خط آتش دشمن مجال این کار را به آنها نداد و پیکرهای شهدا در شلمچه ماند، برادر شوهرم چند روز بعد، خودش را به منطقه رساند و یکی یکی سردخانه ها را گشت، اما اثری از علیرضا پیدا نشد، تنها خبرمان گواهی پیک گردان بود که تا آخرین لحظه ی شهادت علیرضا با او بود و شهادتش را تأیید کرد، 12اسفند 1365 خبر مفقودالأثرشدن علیرضا را به ما اعلام کردند و لشکر 25کربلا اولین مراسم بزرگداشت شهید علیرضا بلباسی را در "هفت تپه" برگزار کرد. در این هشت سال خیلی چیزها تغییر کرده است اما من هنوز رابطه ی عمیق گذشته ام را با علیرضا حفظ کرده ام، هر وقت دلم می گیرد رو به روی عکسش می نشینم و با او حرف می زنم، از دلتنگی هایم، از بچه ها و این که روز به روز جلوی چشم هایم قدمی کشند و بزرگ می شوند، حالا دیگر معنای حرف های او را بهتر درک می کنند و لابه لای دست نوشته هایش عطر و بوی پدرشان را می جویند. ماه از پشت پنجره پیداست، شب و تنهائی و سکوت. خدا کند امشب به خوابم بیاید، سرم را روی بالش می گذارم و آرزو می کنم ببینمش. می آید آرام آرام و زنگ خانه را می زند، تندتند چادر سر می کنم و می گویم: «بله بفرمایید.» از فاصله خالی بالای در حیاط، سرک می کشد: «منم، درب را باز کن.» از پله ها تند تند پائین می روم و درب را باز می کنم، لباس سپاهی تن اش است و ریش بلند و چهره ی زیبایش مجذوبم می کند، می گویم: «چقدر تغییر کردی؟ تو که هیچ وقت با لباس سپاه به خانه نمی آمدی؟» قدم زنان تا جلوی پله های ایوان می آید، می گویم: «بیا برویم بالا.» - «نه، حالا بالا نمی آیم، آمده ام خبر دهم که به زودی همدیگر را می بینیم.» می خندم: «تو که الآن این جایی، پس به زودی یعنی چه؟» - «الآن وقت ندارم، باید زودتر برگردم.» لااقل بیا بچه ها تو را ببینند.» - «الآن نه، باید بروم.» بیدار که می شوم، عطر حضورش را هنوز توی اتاق حس می کنم. صدای اذان می آید، 20بهمن 1374است، ساعت 8صبح، تلفنی خبرِ بازگشت مسافرم را به من می دهند، حیاط را آب و جارو می کنم و به گُل ها آب می دهم، بچه هایم پارچه سفیدی را جلوی درب نصب می کنند: «از کربلای ایران/خوش آمدی بابا جان» ساعاتی بعد تابوت علیرضا روی دست های مهربان مردم شهر به خانه می آید، می گویم: «مسافرخسته ی من/به خانه ات خوش آمدی»

به استقبالش می روم، ازتوی قاب نگاهم می کند، از همسر رشیدم، تنها چنداستخوان برگشته و مشتی خاک...

نویسنده : علی اکبر اکبری پرکوهی

دیدگاه شما در مورد : فرماندهی که خبر شهادتش را داد

فرماندهی که خبر شهادتش را داد