شنبه 20 آذر 1395 16:10:05

 

 

 

 

   

 

   

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یادداشت و مقاله
چاپ

کد خبر : 11174

تاریخ انتشار : 04/08/1393 - 23:18

سفرنامه شهدای گمنام تازه مهمان

مأموریتی برای دل بیقرارم

کاروان شهدای گمنام از هرجا که عبور می کرد ،همه چیز را تطهیر می نمود ، نشانه اش همان اشکی بود که از گونه های مردم همچون دری غلطان بروی صورت سرازیر می شد.

مأموریتی برای دل بیقرارم

سوادکوه-

بسم رب الشهدا والصدیقین

پنجره زیباست اگر بگذارند!

چشم مخصوص تماشاست، اگر بگذارند!

من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم؛

عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند!


سلام

سلام بر مادران چشم انتظار، سلام بر بوی پاک‌ترین تربت، سلام بر سرزمینی که امانت‌دار استخوان‌های مخلص‌ترین جوان‌ها بود، جوان‌هایی که نه تنها دیروز، که امروز هم برای لبیک به مولا و مقتدایشان، اعلام حضور می‌کنند، حتی با مشتی استخوان!

سلام بر شهدای مفقودی که با پلاک رفتند و بی پلاک برگشتند.

 سلام بر نام‌آورانی که گمنام لقب گرفته‌اند.

خبر آمد خبری در راه است، انگار قلبم از تپش باز ایستاد وقتی خبر رسید که کاروانی از مناطق نور بر بال ملائک به شهرمان می‌آید.

در آستانه ورود به ماه محرم الحرام، در هنگامه سیه‌پوش شدن دل‌ها و جسم‌ها، نوید آمد که باید برای تحویل پیکر مطهر شهدای گمنام به تهران بروم.

و این تنها من نبودم که می‌رفتم، یک کاروان دل را با خود همراه می‌کردم و می‌رفتم.

آیا این سعادت نصیبم می‌شود؟ در دلم غوغایی برپا بود. دلم برای خودش استخاره می‌گرفت، به عشق تفأل می‌زد، صفا و مروه‌ای در وجودم هروله می‌کرد.

انتظار به سر رسید، انتطاری که در برابر انتظار ده‌ها ساله‌ی مادران شهدا رنگ می‌باخت.

زنگ ساعت به صدا در آمد، اشتباه می‌کردم، تپش‌های  زنگوله‌ای قلبم بود که از خواب بیدارم کرد، ای کاش از خواب غفلت بیدار می‌شدم.

عقربه‌ها سه و نیم پس از نیمه شب را نشان می‌داد، قرارمان ساعت پانزده دقیقه به چهار، مقابل اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس ساری بود.

باز هم در کسب این توفیق شک بر من غلبه می‌کرد. با عجله حرکت کردم شاید استخاره‌ی دلم بد آمده بود و امیدی نداشتم که همراه دوستان به استقبال خوبان بروم و نامم در دفتر مستقبلین شهدا ثبت شود، برای خودم سوال بود! از بین این‌همه شهروند  ساروی و یا حتی مازندرانی،چرا من! خودم هم نمی‌دانم چگونه این توفیق، رفیق راهم شد.

در تاریکی شب، با دو نفر از دوستان سوار بر آمبولانس به سمت تهران حرکت کردیم، در بین راه باز آشوب دلم را تسخیر کرد! خدایا نکند به تهران نرسیم! آیت‌الکرسی ورد زبانم بود.

بالاخره  پس از ساعتی به تهران رسیدیم، با دیدن خیابان بهشت، دروازه بهشت جلو چشمانم ترسیم شد. کوی معراج! ساختمان معراج شهدای مرکز.

پس از تشریفات به سمت اتاق تحویل شهدا هدایت شدیم، ضربان قلبم تندتر و تندتر می‌زد، ملاقاتی استثنائی، شاید تا آخرعمرهم دیگر تکرار نشود، وارد اتاق  شدم، بوی عطر بهشت به مشام می‌رسید، مجنون شده بودم با دیدن آنهمه شهید! آن همه شهید گمنام.

گمنام نه، خوشنام!

دیگر من بودم و شهدا، تنهای تنها، دلم قبض شد، دستشان را حس می‌کردم، اینقدرها هم که می‌گویند آسمان با زمین فاصله نداشت، فقط کافی بود چشم فروبندی از هرچه تعلق است به اغیار.

لا به لای تابوت‌ها گوشه‌ای به راز و نیاز نشستم، دل کندن آسان نیست از میان این‌همه رفیق بی کلک!

چهار شهید را تحویل گرفته و سوار آمبولانس کردیم و عازم ساری شدیم، باورم نمی‌شد، من بودم و چهار شهید که خلوتی به راه انداختیم، نمی‌دانستم گریه کنم یا خنده!... بگذریم، احساس تعلق عجیبی داشتم! گویا سال‌ها یکدیگر را می‌شناختیم.

می‌خواستم در بین راه از سال‌هایی که این عزیزان دور از شهر و دیار بوده‌اند، برایشان بگویم و بابت برخی کم لطفی‌ها در حق خون شهدا درد دل کنم اما به مردمی افتادم که قرار بود مثل آن سال‌ها با همان شور و حالی که بچه‌ها را بدرقه می‌کردند، به استقبال بیایند.

از این افکار گذر کردم و به نیمه پر لیوان فکر کردم.

قرار بود در بین راه مردم به استقبال شهدا بیایند، مردم زجر کشیده سوادکوه، مردمی که با آن‌همه محرومیت و استضعاف، هدیه‌هاشان به اسلام و خمینی کم نبود و امروز هم نیز پای آرمان‌هایشان ایستاده‌اند، بازهم با همان محرومیت و استضعاف!!

شهر پل‌سفید، اولین توقف‌گاه برای استقبال بود، یکی اسپند دود کرده و دیگری با دسته گلی زیبا به استقبال آمده بود، مادری عکس فرزند شهیدش را در آغوش گرفته بود و گریه می‌کرد، فرزند شهیدی آنچنان بی تابی می‌کرد که انگار پدر شهیدش  را در میان این همیشه قهرمانان دیده بود، بزم عاشقانه‌ای  بر پا بود در شهری کوچک اما پر از عاشق!

وداع باشکوهی بود.

قافله شهدا به سمت شهر زیرآب روان شد، اینجا هم عشق  از همه رنگ بود! از همه تیپ و لباس، مسئول و کارگر، فرماندار و شهردار! خانه‌دار و سردار، همه به طریقی خود را به تابوت شهدا می‌رساندند تا متبرک شوند. رنگ و بوی شهر عوض شده بود.کاروانی که روزی با بدرقه‌ی خانواده‌ها عازم جبهه بود، امروز بازگشته و یادآور آن ایام شده بود.

کاروان شهدای گمنام از هرجا که عبور می‌کرد، همه چیز را تطهیر می‌نمود، نشانه‌اش همان اشکی بود که از گونه‌های مردم همچون درّی غلطان بروی صورت سرازیر می‌شد.

قلب‌های عشاق اینجا بود که احساس عاشقانه‌اش را بروز می‌داد، چه کسی پشت سر این مردم غیبت کرده است! اینان همان مردمان عاشق  دهه پنجاه و شصت هستند، فقط کافیست خود را اصلاح کنیم تا ببینیم این آتش زیر خاکستر را، مردمی که با "لبیک یا خمینی" به جبهه‌ها می‌رفتند، امروز هم "لبیک یا خامنه‌ای" را فراموش نکرده‌اند.

ندای الوداع مردم، وداع عاشورائی راه انداخته بود، از جمع مردم جدا شدیم و طی تشریفاتی نظامی دوباره شهدا به آمبولانس منتقل شدند و به سمت ساری حرکت کردیم! میعادگاه عاشقان لشکر 25.

سفر به آخر رسید، باید شهدا را تحویل اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش‌ها می‌دادیم، دل کندن آسان نبود، دستانم می‌لرزید، آسمان می‌بارید!  طاقت دوری هرگز، اما مثل همیشه چه باید کرد، دیگر وقت خداحافظی فرا رسید و بازهم  دوباره ، شهر وگناه و رنگ‌هایش!!

در دلم مادرم زهرا(س) را به دستان بریده عموجان عباس(ع) قسم دادم که ذره‌ای شبیه شهدا شوم.

 

نویسنده : سیدهاشم موسوی نژاد
منبع : رزمندگان شمال
دیدگاه شما در مورد : مأموریتی برای دل بیقرارم

مأموریتی برای دل بیقرارم